همراهان ِ وبلاگ و روم که نمی توانند تصویر طراحی شده برای موضوعات روم را در صفحه نخست وبلاگ به درستی مشاهده کنند، می توانند از اینجا این تصویر را مشاهده نمایند.
...
در آغازین روزهای خرداد ماندگار 1388 به درخواست یکی از دوستان ِ اهل معنا، قرار بر این شد که مطلبی قلمی کنم درباره ی انتخابات ریاست جمهوری دهم. اما تقریبا بیش از 90 درصد آن مقاله را اختصاص دادم به مسئله ی طلاق !
علت هم از این قرار بود که در آنجا کوشیدم تا در توضیح و تبیین این مدعا ارائه دلیل کنم که ؛ "ما اساسا و اصولا انتخاب کنندگان خوبی نیستیم"...
و من با این دیدگاه به پیشواز آن انتخابات ماندگار رفته بودم ...
اما پس از حدود 7 سال از آن مطلب، امروز و در اینجا می خواهم مطلبی بر سبیل اختصار درباره سالگرد اشغال سفارت امریکا در ایران بنویسم که از قضا مبنای این وجیزه نیز همان مدعای مذکور است و البته نکته ای بالاتر از آن، عبارت از اینکه ؛ " یکی از ارزشهای بنیادین آدمی انتخابهای اوست".

بررسی تاریخ روابط ایران و امریکا در حوزه های مختلف البته مجالی مبسوط می طلبد که از عهده ی این مقال خارج است، اما با نگاهی همراه با تعقل و تامل به رابطه ی این دو کشور در 38 سال اخیر در می یابیم که فضای غالب بر این رابطه تابعی از نوع سیاستهای حاکمیت در ایران و دولتها در امریکا بوده است.
اگر روزی عده ای تحت عنوان "خط امام" ی ها از دیوار سفارت امریکا در تهران بالا رفته و دیپلماتها و کارمندان امریکایی آن سفارت را گروگان گرفتند و آن سفارتخانه را "لانه ی جاسوسی" لقب دادند، چندی پس از این ماجرا دولت امریکا روابط اقتصادی و در ادامه مجموع روابط خود را با ایران به حالت تعلیق و البته تعطیل درآورد و در جنگی 8 ساله نه تنها همه گونه امکانات در اختیار حکومت ِ متجاوز صدام قرار داد بلکه خود نیز بصورت مستقیم در دوران پایانی همان 8 سال با ایران وارد جنگ شد.
و حتی در همین زمینه نیروهای نظامی امریکا پروایی از انجام هولناک ترین نوع جنایتها بر علیه "مردم ایران" نیز نداشتند ؛ آنجا که ناو جنگی وینسس، هواپیمای مسافربری ایران را با موشکی هدف قرار داد که 290 انسان( از جمله 66 کودک کمتر از 12 سال) را همچون گلبرگهایی سرخ بر پهنه ی آبی خلیج فارس پرپر کرد ...
و ادامه ی سریال ِ تراژیک تاریخ را ببینید ؛ آنجا که سالها بعد همین هواپیماهای با موشک ِ امریکا سرنگون شده، همچون طوفان ِ نفرت و نفرین سر به دیوارهای برجهای مرکز تجارت جهانی در نیویورک کوبیدند ...
و دریغ که گوشهای با دلار و شعار پر شده ی هر دو طرف را توان شنیدن ِ این پند ِ عالمانه نبود که ؛ از خاک خشونت جز شجره ی شرارت و شقاوت نخواهد رویید...
با اینهمه وقتی در کشاکش تهدید و تحریم های درشت و ریز و به رخ کشیدن ِ گزینه های روی میز، "کری" ها به شنوایی و زمخت ها به "ظریف" ها بدل شدند، ناگهان از بلنگوهای تکراری سخنی جدید به گوش رسید مبنی بر اینکه ؛ «وقتی ما می گوییم "مرگ بر امریکا" یعنی مرگ بر سیاستهای امریکا، نه مرگ بر مردم امریکا»...
هرچند علیرغم اینگونه سخنها بازهم در عمل 22بهمن و 13 آبان و جمعه ی آخر ِ ماه رمضان از راه می رسید تا "مرگ بر امریکا" گفته و پرچم امریکا به آتش کشیده شود و ...
و بی گمان چند روز آینده نیز همزمان با 13 آبان بازهم همین مراسم و مناسک تکرار خواهد شد. "مرگ بر" ی گفته و "پرچم" ی به آتش کشیده خواهد شد ...
اما پرسش من این است که ؛ چرا زمانی که ما لباسی می خریم و دیگران آن لباس را مسخره می کنند، آزرده خاطر می شویم؟ چرا زمانی که رشته ای که در آن تحصیل می کنیم را دیگران سخیف می شمارند، آزرده خاطر می شویم؟ چرا زمانی که همسر ما را دیگران مورد آزار قرار می دهند، آزرده خاطر می شویم ؟ و پرسشهای فراوان دیگری از همین قرار و بر همین مدار ...
یکی از مهم ترین علل آزرده خاطر شدن ما در برابر اینگونه گفتارها و رفتارها این است که ؛ ما آزرده خاطر می شویم چون تمامی اینها "انتخابهای" ما هستند ... و آنگاه که "انتخابهای" ما توسط دیگران مورد تخریب و تحقیر قرار بگیرند، بدون تردید موجبات آزردگی ما فراهم می شود ...
و البته پرواضح است که در اینجا صحبت از "انتقاد" در میان نیست، چرا که اساسا و اصولا نقد با "مرگ بر ..." و به "آتش" کشیدن نسبت و تناسبی نمی تواند داشته باشد ...
در سوی دیگر ماجرا، ما با مواردی مواجه ایم که اگر لزوما "انتخاب" ما نیز نیستند اما جایگاه آنها در زندگی ما بواسطه ی درآمیختگی عاطفی آنها با ما به گونه ای است که تجاوز و تعدی به آنها را هرگز به راحتی برنمی تابیم؛ "وطن" و "خانواده" به باور من مصادیق بارز این مسئله هستند ...
بساط این مختصر سخن را با این نتیجه برمی چینم که ؛
این سخن محلی از اعتبار ندارد که به مردمی بگوییم ؛ ما خطاب به شما "مرگ بر" نمی گوییم و این "مرگ بر" ها متوجه سیاستهای حکومت و یا دولت ِ کشور شماست. بر اساس آنچه گفته شد ؛ اصلا و اساسا در جهان امروز حکومتها و دولت ها "انتخاب" اکثریت مردم یک کشور هستند، و چگونه ممکن است اینگونه به "انتخاب" های اکثریت مردم یک کشور "مرگ بر" گفت و مدعی احترام به آن مردم نیز بود؟!
و البته حتی ورای این استدلال، اگر ما در مخالفت با سیاستهای دولت ِ یک کشور فریاد "مرگ بر آن کشور" سر دهیم، آنگاه تکلیف اقلیت ِ مردم آن کشور چیست که اساسا به آن دولت رای مثبت نداده اند؟! این عده چرا باید شنونده ی فریادهای "مرگ بر نام کشورشان" باشند به دلیل مخالفت ِ عده ای با سیاستهای دولت ِ مستقر در کشورشان؟!
آیا رواست که برای نمونه ؛ عده ای در آنسوی جهان در مخالفت با سیاستهای دولت حسن روحانی فریاد ِ "مرگ بر ایران" سر دهند؟!
من شنیدم ز پیر دانشمند
تو هم از من به یادآر این پند
آنچه بر نفس خویش نپسندی
نیز بر نفس دیگری مپسند
و نکته ی دیگر آنکه ؛ پرچم ِ یک کشور نماد ِ آن کشور و در واقع "وطن" ِ تمامی مردمان ِ آنجاست ...
چگونه رواست که ما در مخالفت با سیاستهای یک دولت، نماد ِ وطن ِ میلیونها انسان را به آتش بکشیم و مدعی این باشیم که این به آتش کشیدن توهین به شما نیست و تنها از باب ِ مخالفت با سیاستهای دولت شماست ...
به یاد آورید سالها شعارهای "مرگ بر شوروی" را که پس از سفر هاشمی رفسنجانی به شوروی و حل اختلافات "سیاسی"، با یک اشاره از سوی او در خطبه های نماز جمعه نه تنها از دیوارهای شهر بلکه از زبان و ضمیر مردم ایران پاک شد ...
اینبار سزاست که علیرغم وجود این "اختلافات سیاسی"، نه به فتوی و فرموده ی دیگران بلکه به حکم احترام به "انسان"، این "مرگ بر" ها و "آتش زدن" ها را تبدیل به انتقادهایی در چارچوب ِ تببین ها و توضیحات مستدل و مستند نماییم ...
پرچمی جز پرچم ِ جهل سزاوار به آتش کشیدن نیست، که البته آن آتش نیز چیزی نیست جز نورافشانی دانش و معرفت ...
آنگونه که آن "سروش" ِ آزادگی گفت:
بر منار آشنایی ها نمی سوزد چراغی
آتش اندر تیرگی افتد که آتش زد به جانم
و مرگ را نیز نباید به فرمان ِ این و آن به این سو و آن سو روانه کرد، چراکه مرگ "میهمان ناخوانده ای" ست که خود، هم آشنای مسیر است و هم آگاه از تمامی نشانه ها و نشانی ها ... ناگزیر همچون نفسی برمی آید و "هرگز" را برای باز فرو نیامدن معنی می کند ...
من مرگ ِ تو را ای مرگ، از مرگ نمی خواهم
تاوان جفای گل، از برگ نمی خواهم
آتش چه کشی ای دل در مزرعه ی دلها ؟
ای موج مزن سیلی بر چهره ی ساحلها
از جهل چه سازی بت از بهر پرستیدن؟
در بستر نااهلان ای دل ز چه غلتیدن؟
از مهر بزن نقشی بر صفحه ی هر سینه
آلوده مکن جان را از نفرت و از کینه
در حرمت هر انسان بگشا تو زبان ِ جان
با جان و زبان بگذر از "مرگ بر..." این و آن
ریزگرد
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری