آرمانگرایان سیاسی و عاشقان آرمانگرا چگونه جنایت رقم می زنند؟
...
عاشقان، روزگار در اشتیاق معشوق می گذرانند و دست از طلب ندارند تا کامشان برآید، یا تن رسد به معشوق یا جان ز تن درآید! اما شگفتا که با اینهمه شوق ِ در شب و طلب در روز و با اینهمه تمنای جانسوز، وصال را آفت ِ عشق می دانند!
در هجر تو این طلب مدام است
چون وصل رسد، طلب تمام است!
و این همان عشق است که "انقلاب درونی"اش می نامند. انقلابی که در درون عاشق خروشی آتشفشان وار بپا می کند و در هنگامه ی فوران، گدازه های آن خرمن تامل در مزرعه ی تعقل را می سوزاند.

و عاشق ، آرمانگراست... معشوق برای او آرمانی ست که هرچه دستنیافتنی تر؛ دلرباتر و اکسیر این آرمانگرایی ست که لیلی ِ نه چندان زیباروی را در دیدگان مجنون بر کرسی ِ کمال ِ جمال می نشاند...
گفت لیلی را کسی ای فتنه گر!
دیدمت صدبار از پا تا به سر
از تو زیباتر بسی بوده ست و هست
مرغ مجنون از چه بر بامت نشست؟
گفت لیلی : عشق کو تا بینی ام ؟
چون شوی مجنون تو زیبا بینی ام
وصف دیگر عشق ؛ ویرانی است. و عاشق ؛ ویرانگر است...
آنگونه که حافظ می گفت :
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
و یا :
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
یا مولانا که ؛
یوسف آخرزمان خرامان شد
شکر و شهدِ مصر ارزان شد
عشق مهمان بس شگرف آمد
خانه ها خرد بود ویران شد
عاشقان در اول قدم با بیرون کردن فرعون ِ "من" از مصر ِ تن ، خودخواهی خویش ویران می کنند، اما این ویرانی نیز خود به اختیار نبوده و عشق چون سیلابی خروشان از ره رسیده و بنیان ِ "من" ِ عاشق را از جای کنده است.
با اینهمه ویرانگری عشق ادامه می یابد و در ادامه سقف کلبه ی طاقت ِ عاشق را فرو می ریزد و عاشق ِ بی خانمان پس از آن سر به صحرای بی سامانی می گذارد و در این صحراست که شدت درد و رنج ِ هجران، عاشق را با تیغی بر خویش آخته به منزل ِ خشونت می کشاند.
در وادی طلب برای معشوق همه چیز هست جز آنچه باید باشد و آن باید ِ غایب در میانه ؛ معشوق است. "باید ِ غایب در میانه" همیشه قابلیت فراوان ِ بدل شدن به آرمان را در خود می پرورد.
همه چیز ِ عاشق ؛ معشوق است و عاشق در وادی طلب ؛ بی همه چیز است. و طرفه آنکه چون به آن "همه چیز" دست می یابد، دست ِ طلب به دامن ِ مطلوبی دیگر می رساند!
پس از وصال است که ؛ در بهترین حالت "عاشقت هستم" می گوید اما "عشق نمی ورزد"، "دوستت دارم" به زبان می آورد اما "دوست نمی دارد"، دلتنگ ِ خاطرات ِ دیروز است اما فردا دلتنگی اش کمتر از امروز ...!
عاشق در دوران طلب ِ معشوق به شدت "انقلابی" است و پس از وصل است که چند صباحی دیوانه وار و مجنون صفت, کام از هماغوشی با معشوق ِ آرمانی می گیرد و پس از سیراب شدن از این کامروایی و فرو نشاندن عطش ِ طلب، به شدت محافظه کار و استوای حرارت او بدل به یخبندان ِ قطب می شود!
اینها یک از هزاران اوصاف عاشق ِ رسیده به ساحت وصل بود، اما و هزار اما ... باید دفتر عاشقان ِ همواره بی نصیب از وصل را نیز به دیده ی عبرت نگریست ...
عاشق ِ وصل نادیده در پایان ِ مسیر آنگاه که واپسین و قاطع ترین و البته تلخ ترین "نه" را از دهان معشوق ِ شیرین می شنود، آنمایه جنون را که همچون بنزینی در اتوموبیل ِ جان ریخته بود برای تخت ِ گاز رفتن در جاده ی مجنون صفتی، برون آورده و بر روی خرمن تامل و مزرعه ی تعقل می ریزد تا خاطره و امید را یکجا به آتش بکشد و حسرت ِ ملودرام را بدل به نفرتی تراژیک نماید.
همان کسی که پیش از این دعوی پروانگی در برابر شمع ِ عشق می کرد و شادمانه درمیان شعله های طلب ِ معشوق سر و دستار نمی دانست کدام بیاندازد، پس از شنیدن آن "نه"، خود به چنان آتشی بدل می شود که با زبانه گرفتن، زبان ِ تعجب در دهان ِ تاسفِ عالم تا ابد به لالی یادگار می نهد!
عاشق ِ وصل نادیده ی "نه" شنیده که پیش از شنیدن همان "نه" در آتش طلب می سوخت، پس از آن "نه" سیمای حقیقت و شرافت و انسانیت و رخسار ِ آرمانی معشوق را با اسید ِ حسادت می سوزاند...
عاشق ِ وصل نادیده ی "نه" شنیده که در راه ِ طلب معشوق ِ آرمانی روزگاری رسوایی را افتخاری برای خود می دانست، پس از همان "نه" پا در راه ِ رسوایی ِ معشوق می نهد و هر رازی را که روزگاری در گوش ِ اعتماد زمزمه شده بود به تیغی بهر بردردیدن پرده ی آبروی معشوق بدل می کند ...
عاشقان ِ آرمانگرا چه وصل دیده و چه نادیده وصل، آنگاه که آرمانشان چیزی جز معشوق نیست، در نهایت ؛ خیانت یا جنایت رقم می زنند ... همچون آرمانگرایان ِ سیاسی که چه به حکومت رسیده و چه به حکومت نرسیده، آنگاه که آرمانشان جز انقلاب نیست، در نهایت ؛ جز خیانت و یا جنایت رقم نزده و البته نمی زنند ...
عاشق ِ آرمانگرا آنگاه سالک ِ مسیر سلامت است که ؛ آرمانش نه معشوق بلکه نفس ِ عشق باشد و بس ...
آرمانگرای سیاسی نیز آنگاه سالک مسیر سلامت است که ؛ آرمانش نه نفس ِ انقلاب بلکه اصلاح ِ مبتنی بر روشهای مشخص و به دور از آرمانها و روشهای اشخاص و یا گروه هایی باشد که خود علیه آنها مبارزه می کند ...
اما دریغا که عشق و آرمان هر دو قابلیت فراوان جهت بدل شدن به دو چشم بند تیره دارند، که با یکی چشمان عقل ِ عاشق بسته می شود جهت ِ اجرای جنایت های مجنون وار و با دیگری چشمان مخالف ِ سیاسی بسته می شود جهت ِ رهسپاری به سمت چوبه ی دار ...
ریزگرد
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری