همراهان ِ وبلاگ و روم که نمی توانند تصویر طراحی شده برای موضوعات روم را در صفحه نخست وبلاگ به درستی مشاهده کنند، می توانند از اینجا این تصویر را مشاهده نمایند.
...
در دیاری که دفتر تاریخش صفحات سرخ بسیار از خون ِ اهل علم و هنر دارد و شوری دریای روزگارش یادگاری از سرشک ِ حسرت ِ اهالی معناست، چه جای شگفتی آنگاه که کسی چون حافظ حکایت ِ شکایت از "زلف سیاه" معشوق آغاز می کند نیز در ادامه نمی تواند درد ِ تیغ جفای "مردم نادان" را نیز پنهان کند و می گوید ؛
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش درپی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
و آنگاه است که همین "زحمت مردم نادان" حافظ را به وادی "پشیمانی" می کشاند با این پرسش سهمگین که ؛ "چرا به امید وفای" این اهل ِ روزگار گمان کردم که باید پا به میدان کوشش جهت اصلاح نهاد؟
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
اما سر این رشته را از حافظ در ساحت شعر بگیرید و بیایید تا به صفحه های خونین دیگر این تاریخ که آیاتی عبرت آمیز بر آنها ثبت است از حسنک وزیر ها و عین قضات ها و سهروردی ها و امیرکبیرها و ... که به تراژیک ترین اشکال ممکن در دیاری به خون خویش غلتیدند که منادی بر مناره ی تاریخش بانگ می زد ؛ هنر نزد ایرانیان است و بس ...!

بر چشمان روشن از انصاف و حق طلبی پوشیده نیست که در این دیار همواره اهل علم و هنر و حکمت و خدمت از یک سو با سینه ی گشوده بر سیوف ِ ستم ِ سلاطین روزگار گذرانده اند و از دیگر سو با چهره ی سرخ از سیلی جهل "مردم نادان" ...
و چه جای شگفتی که خواننده ی این سطور هم اینجا از مرکب این کلمات پایین بیاید و عزم اعتراض کند به صاحب این قلم که ؛
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار
پنبهای اندر دهان خود فشار
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
و گریبان راقم این سطور به این بهانه بگیرد که ؛ " تو را چه حق و جواز که عده ای را "مردم نادان" خطاب کنی ؟!"
از قضا مراد من از یادداشت این هفته همین است که با توجه به مجال این وبلاگ چند سطری درباره مشکلی بنویسم که عبارت است از ؛ " رابطه ی اهل علم و هنر با توده های جامعه" ...
این ماجرا حداقل از زمان "سقراط" تاکنون قابل رصد است که رابطه ی اهل علم و هنر با توده های جامعه به گونه ای برقرار بود که کسی چون سقراط همان توده ها و پس از آنها متخصصان را به واسطه ی برقراری ارتباطی نزدیک و بر مبنای "گفت و گو" به چالش ِ فکری می کشید.
آنگونه که در واپسین لحظات زندگی و در "خطابه ی دفاعیه" خطاب به مردم آتن می گفت : " ... حال شما مانند اسبی نجیب و تنومند است که به سبب همان بزرگی خود سنگین و وامانده شده و محتاج به مهمیز است تا بیدار شود و بجنبد و مرا خداوند برای انجام همین خدمت به شهر شما بستگی داده و به عقیده خودم مامور ساخته است که شما را برانگیزم و نیش بزنم و همواره سرزنش نمایم و هیچگاه از شما غافل نشوم ... اگر از من بشنوید مصلحت شما در این است که مرا زنده بگذارید ...".
اما آتنیان سقراط را زنده نگذاشتند چرا که طاقت "مهمیز و نیش" های او را نداشتند ...
اما قرنها پس از سقراط و سقراطیان این ماجرا بازهم ادامه داشت اگرچه در قالب و قامتی دیگر.
آنگونه که ؛ با فرارسیدن دوران روشنگری در اروپای قرن 18 و البته پیش از آن بواسطه ی اصلاحات دینی در مسیحیت، سایه ای از "شک گرایی" بر ساحت باورهای بشر ِ پس از قرن 15 میلادی گسترده شد که دامنه ی آن حتی به ساحت علم نیز کشیده شد و از خاک آن شجریه شکاکیت و "کوگیتو"ی دکارتی سر برون آورده بود.
بشر دریافته بود که اگر باور به گردش خورشید پیرامون ِ زمین و امکان خریدن قطعه ای از بهشت یکسره بر باد ِ باطل بوده، بنابراین این امکان نیز وجود دارد که تمامی آنچه امروز بدان باور دارد و در دایره پندار می گنجد نیز در آینده ای نزدیک یا دور، رخت ِ خطا بر تن کند.
این "شکاکیت" که در ساحت فلسفه دستاوردهای بسیار ارزشمند و سترگی به همراه داشت و در ساحت دیانت نیز باعث مطرح شدن سئوالات سونامی وار شد، حاصلی دیگر نیز درپی داشت که عبارت بود از ؛ مقاومت توده های جامعه از منظر "باور" در برابر اندیشمندان و اهل علم و هنر و به معنای مرسوم "روشنفکران" ...
خطرخیزترین صحنه های این ماجرا زمانی رقم می خورد که عده ای با شهامتی مبتنی بر حماقت فریاد ِ اطمینان به شک بر می آوردند که ؛ " از کجا می توان اطمینان داشت که این به اصطلاح دانشمند حرف و نظرش درست است؟" ...
و فرجام ِ حسرت خیز این ماجرا نیز آن بود که از همین مقدمه، نتیجه ای اینگونه حاصل می شد که ؛ "بنابراین هیچ تفاوتی میان نظرات من ِ بی بهره از مکتب و معلم و تعلیم وجود ندارد با آنکس که دیگران دانشمند و هنرمند و روشنفکر خطابش می کنند"...
این ماجرا در جوامعی که به علل متفاوت همواره اهل علم و هنر در آنجا با محدویت ها و فشارها و دشواری ها روزگار می گذراندند، به گونه ای دیگر رقم می خورد از این قرار که ؛ حکومتها در این جوامع که اهل علم و هنر و روشنفکران را همواره عناصری مزاحم می پنداشتند، توده های مردم را بر علیه ایشان بسیج می کردند و جاده های تخریب آنها را برای قدمهای آمیخته با جهل همین توده ها هموار می کردند.
و حاصل ِ حسرت خیز ماجرا در این جوامع جدایی ِ به اصطلاح خواص از عوام و به دیگر معنی تقابل ِ محققان و مقلدان در برابر یکدیگر بود.
در این جوامع روشنفکران ِ راستین از یک سو اگر عزم همنشینی با توده ها نمایند از جانب همان توده های مقاوم در برابر ِ "فهمیدن"، دچار واکنش های قهرآمیز و ستیزه جوایانه می شوند که در نهایت سرنوشت روشنفکر چیزی جز نوشیدن سقراط وار ِ شوکران نخواهد بود...
و از دیگر سو روشنفکر ِ راستین با درک و اطلاع از این نوع واکنش توده ها، خود را چنان از مرزهای همصحبتی و همنشینی با توده ها جدا می کند که در اینجا نیز متهم به تکبر و تبختر و تفرعن و خودشیفتگی و ... می شود .
به باور من فضای مجازی و مشخصا امکاناتی چون این مسنجر، می توانند بستر بسیار مناسبی باشند جهت نزدیک تر کردن مرزهای اهل علم و هنر و روشنفکران با توده های جامعه. البته در این راستا هر دو طرف باید با گاردهای گشوده تر گام به سوی یکدیگر بردارند و عامل بسیار مهم در گشوده تر شدن این گاردها، حاص جمع دو اشتیاق است ؛
1: اشتیاق توده ها به "آموختن" مبتنی بر شعار اصلی و همیشگی این روم که میراث فکری کانت است تحت عنوان " شهامت دانستن داشته باش"...
2: اشتیاق اهل علم و هنر و روشنفکران به مشورت و در معرض نقد قرار گرفتن و رعایت ِ حرمت منتقدان ...
بنابراین هرکس خود را در هرکدام از این دو گروه و یا البته خود را در هر دو گروه می داند، باید مواجهه ای مشتاقانه با این دو اشتیاق داشته باشد.
آنگونه که "نظامی" می گفت :
هنرآموز کز هنرمندی
در گشائی کنی, نه در بندی
هرکه ز آموختن ندارد ننگ
برآرد ز آب و لعل از سنگ دُر
وانکه دانش نباشدش روزی
ننگ دارد ز دانشآموزی
سگ به دانش چو راست رشته شود
آدمی شاید ار فرشته شود
ریزگرد
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری